close
تبلیغات در اینترنت
خاطرات دفاع مقدس از برادر رزمنده حمید حسن زاده از ترکالکی

خاطرات دفاع مقدس از برادر رزمنده حمید حسن زاده از ترکالکی

کاربر مهمان، خوش آمديد ! ( ورود - عضويت ) سلام به سایت شهدای دفاع مقدس شهر ترکالکی2 امتداد خوش آمدید !

چهارشنبه 28 شهریور 1397


منوی اصلی
منوی اصلی
صفحه اول
آرشيوی مطالب
ایمیل مدیریت
ارتباط با ما


نظرسنجی
نظر شما راجع به سایت شهدای ترکالکی امتداد چیست ؟





لینکدونی

پربازدیدترین مطالب

نویسندگان

[Menu_Title]
[Menu_Code]
خاطرات دفاع مقدس از برادر رزمنده حمید حسن زاده از ترکالکی


شب عمل کرده بودیم ، والفجرمقدماتی رو میگم سال 1361 چه شب بودی بچه هایی که بودن میدونن چی میگم از ته دل آه می کشن ... شب سرد و بیرحمی داشتیم ( اگه فرصت کردم مطلبی بنام نبرد در جلو کانال را مینویسم اونجا ترسیم می کنم... ) زخمی بودم ... توی سنگر در سینه خاکریز ، از فرط خستگی و جراحت در حال استراحت زیر باران گلوله های جور واجور ... نخواسته بودم که عقب برم آخه دوری از دوستان بخصوص کریم آقاجانی ... آه کریم کی میداند کی بود ، محمد لرستانی ، محمود شیخی و ... تو یه دسته بودیم سخت بود که گردانی رفتیم اما ، کمتر از گروهانی برگشتیم ... دشمن مرتب آتش می ریخت ، اما امید داشتیم که شب بشه شاید بچه ها را بتونیم بیاریم ... یه لحظه دیدم در چند متری پایین خاکریز آتش و خون و خاک و گوشت درهم پیچیدند ، در این هنگامه آتش و خون ... وفریاد ... یا مهدی ... یامهدی ... فرهاد جباری ، محمود رمضانی و سلطانمحمد حسینی بهم آمیختند ...


=================================================

=================================================

سلام بر شهیدان ویلچری :


خاطره مجروحیت سلطان ترکالکی  در عملیات والفجرمقدماتی سال 1361 فکه :

شب عمل کرده بودیم ، والفجرمقدماتی رو میگم سال 1361 چه شب بودی بچه هایی که بودن میدونن چی میگم از ته دل آه می کشن ... شب سرد و بیرحمی داشتیم ( اگه فرصت کردم مطلبی بنام نبرد در جلو کانال را مینویسم اونجا ترسیم می کنم... ) زخمی بودم ... توی سنگر در سینه خاکریز ، از فرط خستگی و جراحت در حال استراحت زیر باران گلوله های جور واجور ... نخواسته بودم که عقب برم آخه دوری از دوستان بخصوص کریم آقاجانی ... آه کریم کی میداند کی بود ، محمد لرستانی ، محمود شیخی و ... تو یه دسته بودیم سخت بود که گردانی رفتیم اما ، کمتر از گروهانی برگشتیم ... دشمن مرتب آتش می ریخت ، اما امید داشتیم که شب بشه شاید بچه ها را بتونیم بیاریم ... یه لحظه دیدم در چند متری پایین خاکریز آتش و خون و خاک و گوشت درهم پیچیدند ، در این هنگامه آتش و خون ... وفریاد ... یا مهدی ... یامهدی ... فرهاد جباری ، محمود رمضانی و سلطانمحمد حسینی بهم آمیختند ... فرهاد از ناحیه دست زخمی شد که زخمش  کاری نبود ، محمود که روده هاش بیرون ریخته بودن ، سلطانمحمد را دیدم که به پهلو افتاده آرام و معصومانه که گویا نگاهی به عزراییل و نگاهی به جنت مشحون از نعمات اشربه واطعمه ، پری و حوری چشمه های مصفا ، که خون به  سینه اش ، چون کبوتری سفید بر پیراهن
 خاکی اش نمایان شد ... نمیدونستم که دقیقا از چه ناحیه ای مجروح شدن ... فریاد
بچه ها بلند شد ... آهای ... اخوی ... فریاد ... امدادگر ...
امدادگر .... فریاد ... آمبولانس ... سریع آمبولانس ... محمود و
سلطانمحمد به عقب انتقال داده شدند ... بچه ها گفتن : احتمالا شهید میشن ، درد ما از فراق یاران افزون شد ... خود نیز به اراک اعزام شدم بعد از ترخیص ... متوجه شدم که سلطانمحمد هم لقب ابالفضل العباس جانباز کربلا شد ... و شهیدی نه در لحد و گلزار ، بلکه شهیدی بر ویلچر شد و صبر از ثبرش شرمنده کرده است ... بچه ها اینا هدف داشتند ... هر وقت دیدینشون بپرسین چرا رفتید ؟
؟؟



راوی : برادر حمید حسن‌زاده "امید"
نگارش : بهمن 95


====================

خاطره ورود آزادگان :

شهید جاویدالاثر سلام ... کدام اکبری ؟ محمد ؟ انتظار تا هنگام وداع :

سال 1369 که آزادگان قهرمان اومدند ، داشتم با موتورسیکلت میرفتم گتوند ، از سد تنظیمی چند صد متری که رفتم ، چند ماشینو دیدم که آهسته داشتند میومدند طرف ترکالکی ، چون ماشین بنیاد شهید هم با اونا بود ، توجهم بهشوت جلب شد ، ایستادند ، رفتم نزدیک دیدم تعدادی از آزادگان قهرمان رو دارن میبرن ترکالکی ، کسی خبر نداشت ، ظاهراً یهویی غافلگیر شده بودند ، دوستان بنیاد خواستند که من با سرعت برگردم و مردم را از طریق بلندگوی مسجد خبردار کنم تا بیان برا استقبال ... و اونا یواش یواش بیان تا مردم در محل ورود آزادگان از اونا استقبال کنند ... خودم رسوندم رفتم مسجد ابوالفضل(ع) که امام جماعتش حاج آقا اکبری
بودن ، میکروفنو آماده کردم ، و شروع کردم :
 بسم الله الرحمن الرحیم توجه ... توجه ... اهالی محترم ترکالکی به اطلاع
می رساند ... توجه ... توجه اهالی ترکالکی ... تا دقایقی دیگر آزادگان قهرمان برادران ...شاهپور عیدی زاده و برادر حمید اکبری (حمید اکبری لرستانی) ، از ورودی ترکالکی وارد روستا میشوند ، جهت استقبال از این عزیزان به دروازه ورودی ترکالکی بیایید ... یکی دوبار اعلام کردم هنوز توی مسجد بودم که کودکی دوان دوان اومد و گفت : حاجی میگه کدوم اکبری : حاج عبدالله ... آخه حاج عبدالله امام جماعت و همسایه مسجد ابوالفضل(ع) هم بودند ... اکبری رو که شنیده بودند حس کرد که انتظارش پایان یافته ... حاجی قبلاً داغ جوان دیده بود یه پسر جوانی رو که یه طفلی (دختربچه) داشت ، توی حادثه سیل از دست داده بود ... به اون کودک که شاید از نوه هاش بود که دقیق یادم نیست گفتم : حمید اکبری ... نمیدونم زمان اومدن او کودک تا رفتنش پیش حاجی چقدر طول کشید ، اما میدونم که تمام وجود او و همسرش حاجیه خانم به اندازه سالهای انتظار در انتظار خبر بودند ( مسجد با منزلشون حدود ۳۰ متر فاصله با مسجد داشت).... نمیدونم وقتی بهش گفت : اسم محمدرضا خونده نشده چه برسر این پدر و مادر داغدیده اومد ... انتظاری دردناک از نوع انتظارهای ظهرعاشورا ... محمدرضا اکبری درعملیات والفجرمقدماتی درسال۶۱ در فکه به درجه رفیع شهادت نائل گردید در حالیکه ۵ فرزند خردسال ۳پسر و۲دختر که بزرگترینشان بیش از ۸سال سن نداشت از او به یادگار ماند ...
 او جوانی آگاه و جلوتراز دیگران بود که هنوز پیکر مطهرش مهمان کربلای جبهه هاست ... خدا کند که او و همه و هشتای دیگه شهرمون برگردن ... والدین محمدرضا اکبری که تا آخرین لحظه چشم به در داشتند ، با انتظار فرزندشان که شاید بیاید ، دارفانی را وداع گفتند ...

شادی روح شهید و والدینش الفاتحه مع الصلوات

راوی : حمید حسن زاده
نگارش : آبان 94


====================

وضوی خون :

از شط حادثات مردانه عبور باید کرد
وقت خطر با وضوی خون گذر باید کرد

شب دوم عملیات بدر، دشمن که تا حدودی با ادوات زیادی اومده بود  جلو ، شب شب شکار تانک ها بود ، بچه ها با کمترین امکانات خودشونو آماده کردند که به دشمن بزنند تا از از فشار دشمن که اومده بود دژو بگیره کاسته بشه ، سیم خاردار از یک طرف ، زمین گلی از طرف دیگه و آتش دشمن از سوی دیگه ، حرکتو سخت کرده بود .... اما باید رفت ... پشت سرمون کیلومترها آب ، دشمن روبرو، ازسمت راست هم زرهی دشمن نزدیک شده بود ، حرکت کردیم ، درگیری شروع شد گروهان جلو ما عمل کردند ، انفجار تانک ها ، درگیری نفرات ما با تانک ها ... دشمن ضربه دید ، و از پیشروی احتمالی جلو گیری شد ، برخی از بچه های ما مجروح شدند از جمله برادر عباس آقاجانی رزمنده شجاع وبی ادعا و گمنام ، از ناحیه شکم به شدت مجروح شده بود ، که با فراخواندن دوستان  با زحمت فراوان رسوندیمش به قایقو به عقب انتقالش دادند ، عده ای آسمانی شدند ، ازجمله برادر محمود برامالکی از شوشتر که از فرماندهان گروهان بود از ناحیه سر مجروح شده بود ، آخرین نفساشو می کشید که خیلی عارفانه با خون سر وضوی خون ، در جوار حق ماءوا گرفتو مرتزق معشوق گردید ... آری گذر از خویشتن و رسیدن به او بها دارد ، بهانه پشیزی نمی ارزد ... گاه باید سرداد ، گاه باید دست و پا و ...... داد ، اینها زاهدان و رزمندگان میدان رزم بودند نه عافیت طلبان بزم های آرامش ، آنان رفتند تا چگونه زیستن را به ما یاد دهند ، نه با هر قیمتی زندگی کردن را .....

عاشق که شدی تیر به سر باید خورد
زهری که رسد همچو شکر باید خورد ...

راوی : حمید حسن زاده  *امید*
نگارش : مرداد 95


====================

نبرد تن با تانک :

شاید تا الان واژه" نبرد نابرابر" را زیاد شنیده اید ... وقتی استعداد نیروی خودی با دشمن حتی کمی هم کمتر باشه اصطلاحا در نبرد نابرابری قرار داریم . اما در دفاع مقدس این واژه نمیتواند رسا باشد ،.... چون طرف مقابل با تمام امکانات ، ما با کمترین امکانات به نبرد می پرداختیم ، البته نمیدانم چه واژه ای مناسب است ، مثلا نبرد بسیجی و پاسدار با تانک تی 72رو چه باید نام گذاشت ، درعملیات بدر که از کمین ها و موانع بسیار دشوار که عبور کردیم ، دژ تسخیر ناپذیر، بدست یاوران خمینی کبیر مسخر گردید ، صبح تانک های بسیاری را در مقابل دیدیم و آماده پاتک بودند ، مهمترین سلاح ما آرپی جی7 بود و تانک های زیاد و بعضا تی72 ، خوب رزمنده ها باید سازمان رزمشان را بهم میریختند ... با همان امکانات کم ، گردان سمت راست ما بچه های اهواز بودند که می بایستی تو روز روشن به جنگ این تانک ها میرفتند ، ما بایستی این سمتو نگه می داشتیم ... اگه میومدن عاشورا میشد ... بی هیچ درنگی بچه ها روز روشن از خاکریز سرازیر شدند ، میدان  میدان عشق بازی و"سر" بازی بود ، ترس ، ترسیده بود ... " نبرد تن با تانک " عجب معرکه ای ، مگر اینجا پسر عبدود به میان آمده و احزاب  بیاری ، آری همان صحنه ، تاریخ به تکرار آمده بود ، رزم علوی به میان آمده بود ، درنگ و تردید آنجا مرده بود ، دنیا با خوش خطو خالی هایش خفه شده بود ، فرزند وعیال و خانمان چی !؟ فقط لبخندی و وصیتی به بچه بگید : تا آقا نیاد راه نا تمام است ، امام تنها نمونه ، شما بچه ها جوونید و هزار آرزو ، لبخندی زدند گفتند : آقا جون دنیا را سه طلاقه کردیم ، جوانیمون فدای امام ، بچه دارها ... بچه دارا شما چی ؟!  بچه هاتون یتیم میشن !!! سری به آسمان بلند کرده و گفتند به خدا می سپاریمشان ... امام نباید تنها بمونه ... تازه داماد توچی !؟ توهم به جنگ تانک میری ، به ... یعنی منو نرفتن .... برادر .... اخوی .... تو چی ..... مگه تو نامه هفته قبل برات ننوشتند ای روزا بچه ات به دنیا میاد ... فقط گفت : به خانواده بگید : اسموشو اگه پسربود حسین ... واگه دختر بود زینب بزارند ... همین آره همین .... عزیزای من مگه شما عاطفه ندارید. ... چرا خیلی هم داریم این هم عاسای بچه هامون .... بوسیدند و گفتند : اما اسلام ، امام و کشور علوی برامون عزیز ترند ... ای بشکند دستها و قلم هایی که ننوشتند و نمی نویسند که چه گذشت بر یاران خمینی ، جوونا فیلم انیمشن روایت نمی کنم ، نبرد گوشت و پولاد است اینجا ، نه چون شنیده ام ، بلکه به چشم خویش دیده ام ... الله اکبر ... الله اکبر ... یا زهرا ... یاحسین ... یاری کنید این شیربچگان علوی را ، به خدا تنهای تنهایند ، بچه ها میخواید چکار کنید با این دست خالی ....: اگه نریم عاشورا میشه ... نبرد آغاز شد ، شلیک تانک ، رگبار مسلسل غول آهنینو بدن های نازینین ، آتش و خون ... چهره خونین ... غرش تانک ها ... نبرد آغاز شد ... الله اکبر ... الله اکبر ... یامهدی ... بچه ها زدند ... تانک ها زدند ... آخ یکی از بچه آتش گرفت ... اون یکی افتاد ... فرار خودروی زرهی فرماندهان عراقی ... ماموریت تمام ، بچه ها ... برگشتند پشت خاکریز ، تعدادی شهید ... مجروح ... وقتی یکی از مجروحا رو اوردن که ببرن عقب ، تو برانکاد رو سینه بود ... نگاه  کردم ... دیدم از ناحیه پشت زانو ها تا کمر گوشتی نمانده ، گفتم : برادر فکرکردیم میخواید اسیربشید ، درحالی که داشت کمپوت می خورد ، خندید و گفت : ما رفته بودیم که اسیر شون کنیم ... خدایا تو شاهد باش این بندگان خاصت بی هیچ نمایشی فقط برای تو و اطاعت از ولی فقیهشان پا به میدان نهادند تا دین ترا یاری نمایند ... بر عهد پیمان ماندند ، بچه ها مواظب باشید نقض پیمان نکنیم ، باید ولی را یاری کنیم ، الان هم پشت خاکریزیم ، اونجا جهاد اصغر بود و اینجا جهاد اکبر ، دنیا با قدرت ، پست ، مقام ، ثروت ، و ... فریبمان  ندهد ، وگرنه در صفین و جمل در مقابل علی قرار می گیریم ... ترا به زهرا ... علی تنها نماند ...

تقدیم به خانواده شهدا ، مردم عزیز و فرزندان دوستان رزمنده ام

راوی : حمید حسن زاده  *امید*
نگارش : مرداد 95


====================

نبرد در پشت خاکریز :

در اوج خستگی پشت خاکریز باشی ... تشنه هم باشی نگات میفته به یه تابلوی نوشته یاحسین ... از اینکه تشنگی رو احساس کردی شرمنده میشی ... میری جلوتر نوشته بسیجی لبخندبزن ... جلوتر که رفتی نوشته به پیش تا کربلا 300 کیلومتر ... میری جلو ... آه آتش و خمپاره .... تشنگی ... ترکش به گلو و ... 30 سال بی نامی ... میارنت عقب ... شور مردمی ... ای بفدای آن مین و ترکش‌ها ... اینجاست ایستگاه نام و نان ... اما امان از طعن حسودان ... ای خمپاره ... توپ‌ها ... تانکها ... دشمن ... چه آرامش بخشید ... چه خواب چند قیقه‌ای راحتی در قیل و قال‌ها داشتیم ... محسن محسن ... ابوذر ... حسین تانکو بزن ... سرهنگ مقامی برو رو برجک تانکو ... بسیم چی بگو حاجی مهمات نداریم  ... آخه بچه‌ها را دارن زیر شنی تانکا لـه میشن ... بسیم چی دیگه رمزی حرف  نرن ... حسن حسنی برو بر تیربارچیو خاموش کن ... بهادریو با خود ببر شما که خود لشکرید ... چیری نداریم که از دست بدیم ... بچه‌ها ... بگید یا زهرا ... یازهرا ... اخوی جعفر رفت ناصر رفت ... بچه‌ها وقت نماز الله اکبر الله اکبر .... بهمن وضو گرفت ... ترکش و آب خون شکل گرفت ... بچه‌ها به پیش ... قلب امامو شاد کنین ... نگاه بچه‌هایی که توی کانال موندن به شماست ... خانواده‌های شهدا انتظار دارن ... جعفری و حسینی از نخاع آسیب دیدند ... دلشون نشکنه .... بچه‌ها سید علیو دریابید ... بابا همون که خط مقدم بود ... نامردها ... پشت خط زدنشو تنها نزارید ... بچه‌ها دوتا را جا نزارید ... یازهرا ... یازهرا ...

راوی : حمید حسن‌زاده
نگارش : مرداد 95


====================

ناصر دلها :

بچه شوش بود ، اومد تو گردان مالک ، غریب بود ، ولی برای ما غریب بود ! مثل این دو شهید گمنام شهر ترکالکی ، کسی او را نمی شناخت ، چرا اومد ؟ کسی نمی دونست ، بعدا حدث هایی  زدیم ، که اگه با بچه های شوش می رفت شاید نمی گذاشتند تو عملیات شرکت بکنه چون خیلی نیازش داشتند ، شاید ... شاید می خواست گمنام بماند ... نمیدانم هرچه بود اومد شاید روزهای اول بی توجهش بودیم ، اما مگه ممکنه گل باشی وعطر افشانی نکنی ؟... پس از مدتی یک گردان را مجذوب خودش کرد ، او خلاصه خوبی ها بود ... کم حرف ، بسیار باحیا ، فکور .... فرشته ای که به تن لباس آدمیت داشت ... حقا که در زمره احسن الخالقین بود ، با یک برخورد مجذوبش می شدی ... صمیمی صمیمی بود ... عامل به دانسته هایش بود ، ای کاش توانی و فرصتی می بود از تک تک بچه های شهید می نوشتم ، متاسفانه دوستان کمک نمی کنند ... برخی هم ...... اگه از این فرصت ها استفاده نکنیم کی زمانش خواهد رسید ... گاهی دوستان یه مطلب تکراریو آنقدر کپی میکنند که هدفمون تحت الشعاع قرار میده ، مثلا خبر پیدا شد شهیدی که ماه ها یا سالها پیش اتفاق افتاده آنقدر انتشار پیدا میکنه که انسان تعجب میکنه بعد خاطرات عینی بچه های خودمونو فراموش میکنم ... بلبلی برگ گلی در منقار داشت ... بسیاری از این بچه ها از لحاظ روحی و معنوی بالاتراز ... بودن ... همین برادر ناصر که دیگه از ما شده بود در اوج انسانیت بود که شهادت فقط می توانست پاداشش باشد ... ناصر می گفت : در رانندگی تمام قوانین و رعایت می کردم فقط یه بار ماشین سپاه را گاز اضافی دادم ... اونم معلوم بود که در رنجه ، می گفت : ماه مبارک رمضان رفته بودیم ماموریت ، وقتی داشتیم از اهواز برمی گشتیم به خاطر اینکه قبل از اذان به شوش برسیم و روزه مون باطل نشه یه کم گاز اضافی دادم ... نمیدونم چقدر از این بابت  از درگاه الهی استغفار کرده بود ... یا شهید میرزاعلی محمدپور از صالح شهر ، پاره آجری را زیر پدال گاز گذاشته بود که هم سرعت اضافی نره وهم قطرات اضافی بنزین مصرف نشه ، این بچه ها  آدمو یاد خاموش کردن شمع بیت المال مولاعلی (ع) میندازه ... خیلی وقتها گفته میشه ما کجا و علی کجا !!؟ اما ببینید این بچه ها چقدر فاصله را کم کردند ... پاسداری بچه اش به شدت بیماره ماشین سپاه درخونه اش پارکه اما دوان دوان میره تاکسی میاره و ... آهای کسانی که با بیت المال سرکار دارید .... آهای ..... جان مولا شمع بیت المال را خاموش کنید به خاطر اهل و عیال و آقازاده ها شرمنده شهدا نشوید ... بخدا اون شارژ باتری موبایلت از بیت المال مواخذه دارد و ......

راوی : حمید حسن زاده  *امید*
نگارش : مرداد 95


====================

علیرضا دلها :

علیرضا مجذوب قرآن ، دل ها مجذوب او محبوب بود ، ساده ی ساده ، زلال مثل آب چشمه ، آنچه میدیدی همان بود که میدیدی ، متخلق به اخلاق الله ، خلیفه الله بود مستحق مسجودی ملایکه الله ، لبخند ملیحش هر که را مجنونش میکرد ، بی تکلف ، تو دل برو ، سهل الوصول ، تو هر جمعی قرارمی گرفت خیلی ظرافتمندانه بعد از مصافحه ای گرم اون جمع تبدیل میشد به جلسه قران ، یادم میادیه روز اومد تو چادرما و سوره مومنون رو درآورد و خوند و تفسیر میکرد ، لحنش لین بود و نگاهش نافذ ، او خود مومن " اشد من زبرالحدید " بود ، توعملیات بدرعلیرضا مقامی غواص خط شکن بود .. موانع زیاد : مین ها ، دله های فوگاز ، و ..... کمین های سرسخت ، دژ و سنگر و ضدهوایی و کالیبرهای متنوع برای سد راه مردان آهنینی مانند علیرضا ، برادر احمد بابادی ... میگه : بعد عملیات بهش گفتم آن شب نترسیدی ؟ لبخندی زد و گفت : برادر ترس چی ، ما که ترس نداشتیم قبل از آغازعملیات برادری روحانی برامون روضه علی اکبر را خوند ، حریض تر شدیم "حرض المومنین علی القتال..." به خط زدیم ... علیرضا درآن عملیات به شدت مجروح شد ... سرانجام سال 65 درتک یامهدی که حماسه آفرید عندربهم یرزقون شد و27سال بعد تشییع شد ... تمسک به قرآن علیرضا را به ملکوت اعلی برد ... ای مردم قرآن  قرآن قرآن ، جوانان ، قرآن ... مسوءلین قرآن ... البته با تدبیردرآن تفهم وعمل نماییم ... تقدیم به خانواده معظم شهید ...

راوی : حمید حسن زاده  *امید*
نگارش : مرداد 95


====================

سجاد حبیب دلها :

برادرش منوچهر شهید شده بود ، آرام و قرار نداشت که بزرگتر بشه ، بارها به  جبهه رفت ، هیچ چیزی جلوش نمی گرفت ، گفتن شما دینتون ادا کردید ، او معتقد بود که او دینشو ادا نکرده ، خیلی جذاب بود در اثرتهجد مثل هلو گلگون شده بود ، برای بچه ها سنگ صبور بود ، تمیهدات ازدواجش را فراهم  کردن اطاعت امر والدین کرد ، پس از مدتی اندک به جبهه رفت ، گفت :آخر دنیاتونه دیدم ، جوونا باورش سخت اما ما دیدیم ، آقا مصطفی به دنیا اومد ، ناز پسر هم که نشان از پدر داشت ، دلبراییش نتونست جلوشو بگیره ، بابا سجاد این کوچلو پدر میخواد فقط  گفت بخدا می سپارمش ، بخدا خیلی بیشتر از من وتو بچه اشو دوست داشت ، اما اسلام ، امام و کشورش را بیشتر دوست داشت ، بقول برادر بیژن تاجوند وقتی شجاعانه روی خاکریز میره و باران افقی گلوله های جور واجور بطرفش شلیک میشه ، شلیک میکنه ، سجاد جان چه میشه که اینگونه بالای خاکریز میری !؟ سجاد می گفت : باید همه سلول های بدنت با توهمراه بشن آنگاه میتونی ... آری با تمام وجود درخدمت اسلام و ولی امرش بود ... او با جان و دل مدافع ولی فقیه بود ... جوونا مخاطبین ، ولی فقیه تنها نمونه ... روز قیامت در مقابل سجاده ها شرمنده نشیم ... تقدیم به خانواده معظم شهیدان منوچهر و سجاد طیبی ...

راوی : حمید حسن زاده  *امید*
نگارش : مرداد 95


====================

خاطره کوتاه :

درعملیات رمضان که اولین بار بود رفته بودم ، همه چیز برام اولینی بود ، دیدن انفجار ، تانک ، پاتک ، شهید شدن ها .... گرمای شدید در جنگ ... تک تیر اندازها ... امان از اونا ... مولایی ، پروانه ، الیاسی ، رحیم محمدزاده و بهرام آقاجانی .....شهید شدند ، بیشتر تیر به سرشان اصابت می کرد ... برای اولین بار دیدم که یاور الیاسی از دلاورمردان گتوندی که الحق والانصاف دلاوران گتوندی یلانی بودن کم نظیر ، یاور اون جوان رشید وقتی تیر به سرش خورد دیدم مثل شمعی که فرو می افتد آرام بر زمین افتاد ، خیلی زیبا و با حال ، با ناز وکرشمه خریدار سردار شد و یارو یاور یارشد و مرزوق او ، رحیم آقایی شجاعانه روی خاکریز رفت و جنگید ، گویی از فراق یاران نیک به تنگ آمده بود که او هم بی نصیب نماند و مجروح شد ...
راستی سرهنگ مقامی اولین مجروحی بود که در عملیات رمضان دیده  بودم ، یه بار تو میدان مین والفجرمقدماتی دیدمش وقتی مجروح شد گفت ، یامهدی .....
خواننده عزیز ... 14صلوات بهشون هدیه کنید ، سه بار هم  بگید یامهدی ادرکنی ، منوهم دعا کنید آهای بچه های لبیک گوی خمینی و خامنه ای ، سلام دوستتان دارم ...

راوی : حمید حسن زاده  *امید*
نگارش : مرداد 95


====================

خاطره :

سال63 عملیات بدر ، شب عمل کردیم ، صبح که پشت دژ موضع گرفتیم توی جانپاه ها و سنگر بودیم . در جلو دشمن ، از پشت سر کیلومترها آب ، آتش دشمن سنگین ، توپ ، خمپاره و ..... امان نمی داد ، خمپاره ای در نزدیکی ما به زمین خورد سرم بالا آوردم ، ترکشی زیر گلوی برادر عبدالمحمد اردی زاده از شوشتر اصابت کرد ، روبه جلو بود ، خون فواره میکرد تا بیش از یک متریش می ریخت ، دیدم عبدالمحمد بسمت کربلا چرخید و دست در سینه گفت : السلام علیک یا ابا عبدالله وعلی الار ... و ... شهید شد ... آخه همیشه زیارت امام حسین (ع) و زیارت عاشورا را میخواند ... مواظب باشیم به هنگام مرگ نام فرزندان زهرا(س) بر زبان داشته باشیم ... البته باید حسینی بود و .....

راوی : حمید حسن زاده  *امید*
نگارش : مرداد 95


====================

خاطره :

پاسگاه زید بودیم ، مش مهدی مش حسن  پدر جانبازعبدالمحمد هم بودند ... حاج مهدی کریمی پدر شهید هادی هم بودن ... خاطره ها داریم ... یه شب بر اثر خستگی زیاد یکی از بچه ها نیمه های شب سر پست خوابش برد ، مش مهدی مش حسن میره تو سنگر می بینه خوابه ، با زبان شیرین خودش گفت : وری هونت خراو بای ایما وه عند تو خوسیدم په تو وه عند کی خوسیدیه ؟؟ در واقع بخوبی مسوءلیت پذیری را بهش گوش زد کرد ... بچه ها الان هم سرپست انقلابیم سر پست انقلاب نباید خفت ... آیندگان به امید شما آرزوی سعادت دارند ...

راوی : حمید حسن زاده  *امید*
نگارش : مرداد 95


====================

خدا نگذرد از کسانیکه شهدا را فراموش کرده اند هرگاه شهدا را فراموش کردیم دنبال نام و نان رفتیم ...

سلام ، میخوام از توجه شهدا به شهدای گمنام شهر ترکالکی در راه برات یه خوابی بگم :

برادر حسن زاده دو روز جلو تر خدا گواه خواب شهید رحیم ترکالکی رو دیدم اینقدر خوشحال بود ، تیپ زده بود یه پیراهن قهوه ای تنش بود گفتم : رحیم مگه شهید نشدی ؟؟! چرا آمدی ترکالکی سر جاده نشستی ؟! اینجا چکار می کنی ؟؟
گفت : دیوانه من شهید شدم میدونم ولی دوستان شهید من را فرستادند بیام ببینم این مهمان هایی که دارن میان ترکالکی کمبودی ، چیزی نباشه این دوتایی که دارن میان اینجا مال اینجا نیستند ...
گفتم : اینا کی هستند ... گفت : دوتا شهید حضرت زهرایی (س) ...
از خواب بیدار شدم تا صبح گریه کردم داشتم دیوانه می شدم صبح با موتور رفتم محمد بن زید سر قبور شهدا تا حالم جا اومد ...

ببین این ها کی بودن ما دنبال چی هستیم شرمنده طولانی بود ولی اینو نوشتم تا تخلیه بشم و بدانید شهدا از کار برای شهدای گمنام راضین  شما کم نزارین ...
ان شاءالله شهدا از ما راضی باشند برادر حمید خدا گواه تا حالا هرچه خواب پدرم دیدم اینقدر واقعی و تاثیر گذار نبوده بابا بچه ها (شهدا) هم خوشحال هستند خالصانه اگر کار کردیم شهدا راضیند ...
ترا بخدا فقط شهدا باید شهید بمانند ...
از همه چیز سوءاسفاده بشه ولی از فرزندان غریب حضرت زهرا(س)  سوءاستفاده نشده ... ما مدیون شهدا هستیم ... ما مردم شهید پرور گتوند و رزمندگان در کنار مردم شهید پرور ترکالکی بقول شهید رحیم ترکالکی آن رزمنده شجاع از شهیدان زهرایی استقبال می کنیم ... هرکاری باشه ما در خدمتیم ...
رزمنده هشت سال دفاع مقدس از گتوند ...
راوی که اجازه نداد اسمش را معرفی کنیم ...

راوی : حمید حسن زاده  *امید*
نگارش : مرداد 95

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


شهید رحیم ترکالکی و مرحوم بسیجی عزیز علی بورد :

تو دسته یک گروهان حبیب بودن و شهید رحیم ارپی چی زن خوبی بود و هیکل ریزی داشت ولی شجاع بود و شوخ طبع مرحله اول که رفتیم شیمیایی زدن پیش هم بودیم تو اشیانه تانک بغل جاده مرحوم بسیجی مخلص و معلم مهربان شهرام عبدی کارتن کیک از تدارکات بهش دادند همه را یکی داد به شهید رحیم دوتا داد همه نگاه می کردند گفتن شهرام چرا رحیم دوتا میدهی به شوخی گفت رحیم باید تا کیک بخورد که قدرت داشته باشد تانک بزنه ... بعد آن قضیه انجا بودیم هواپیما عراقی امد شیمیایی زد و اکثربچه ها تا شب دوام نیاوردن رفتیم پای شیار که شب عمل کنیم شهرام چشماش داعون شده بود رحیم هم رفت بالا سرش گفت شهرام ، حالا من قوی ترم یا تو شهرام با آه و ناله گفت خوشحال نباش هیچ کدوم مان و در آن عملیات همه گردان مالک با شیمیایی تارو مار شد ... اندازه یک گروهان ماندن و عملیات کردیم یاد همه همسنگران بخصوص شهید رحیم ترکالکی و مرحومین برادران شهرام عبدی و علی بورد بخوانی فاتحه ای و بفرستید صلواتی بر محمد و ال محمد ...

راوی : حمید حسن زاده  *امید*
نگارش : مرداد 95


باسلام دوستان : عصر ما را به منطقه عملیات بردند و از پشت خاکریز دشمن را یکی نشان دادند که شب از اینجا باید وارد عمل شوید شب شد و این مقر باید آزاد شود مقداری از این مقدار جلو بود مقداری عقب و دشمن شک کرده بود دسته ی حسن حسنی زوتر حرکت کرده بود عراقی ها فهمیدن شروع به منوار انداختند وما هم زدیم به خط دشمن بعد از چند دقیقه من با حاج سیف الله کریمی زاده  بنده (علیرضا استادی)  بعنوان بیسیم چی بودم در اولین لحظه وقتی منور از طرف دشمن زده شد نگاه کردم دیدم شهید رحیم ترکالکی که توی سنگر بود تیر به پیشانی جای مهر نماز خورده بود ودرحال نشسته و تکیه به سنگ ربود من اولین عملیاتم بود خیلی نارحت شدم آنقدر آن شهید مظلوم و بی صدا به شهادت رسید ...

راوی : علیرضا استادی بیسیمچی گردان مسلم
نگارش : مرداد 95


توضیح در مورد خاطره بی سیم چی عزیز علیرضا استادی :عملیات کربلای ۵ مرحله سوم گردان مالک اشتر خط شکن ، و دسته شهید حسن حسنی جلو حرکت میکرد قرار بود سنگرهای کمین دشمن رو تصرف کند و دسته های دیگه به مقر تیپ عراقیا حمله کنند ، دسته حسن قبل از رسیدن عراقی ها به کمین در مسیر انها قرار گرفتند که با امدن عراقیا آنهارو مورد هدف قرار دادن ... بقیه نیروها هم با حمله به مقر تیپ و درگیری از نزدیک و جنگ نارنجک شجاعانه جنگیدند و شهید رحیم ترکالکی بسیار جسور نترس در این درگیری حضور داشت تا اینکه ملکوتی شد .....
نگارش : مرداد 95

شب آخری که رحیم برای خداحافظی و حلالیت به منزل ما آمد ... رحیم آمد در زد من بسیار کودک بودم ۷سال داشتم رفتم تعارف کردم آمد داخل اتاق بغل درب ورودی حیاط نشست ... ما در حال خوردن شام بودیم غذایی بسیار ساده اما چرب ... (اوتماته) هرچه به رحیم تعارف کردیم اجابت نکرد ... مادرم زیاد اصرارکرد ... رحیم متوجه قضیه شد که شاید نکند ما فکرکنیم غذای خوبی نداریم که او بر سر سفر نمی نشیند ... خودش پیش آمد و تنها یک لقمه زد ... درحالی که سرش پایین بود وبه عقب برمیگشت ... گفت من شیمیایی هستم غذای چرب برایم خوب نیست ... خدا را گواه میگیرم انگار همین دیروز بود چه زود گذشت سی سال از شهادت رحیم عزیز ...

راوی : .....
نگارش : مرداد 95


شهید رحیم ترکالکی یکی از شهدای شهرستان است و همه شهدای شهرستان از هر جهت نخبه بودند و ان شاءالله بتوانیم ادامه دهند راستی راهشان باشیم دوستان شهدا امام زادگان ما هستند هر کسی مشکلی دارد به این شهدا رجوع کند محال است نتیجه نگیرد بله خودمان مشکل و دل پاک نباشیم .....
راوی :
نگارش : مرداد 95

خاطره شهید رحیم ترکالکی  از در تک یا مهدی  در منطقه فکه سال ۶۵ هم خیلی جالبه  یادمه یه بار در چادر در پادگان کرخه تعریف کرد من یادم نموده عزیزانی که میدونن در گروه بفرستن .....
راوی :
نگارش : مرداد 95


====================

سال ۶۲در پدافندی پاسگاه زید شهید رحیم ترکالکی خاطره ای برایم نقل کرد و گفت : سال گذشته۶۱ در منطقه ی کوشک پدافندی بودیم یکی از بچه ( احمد رامزی از شوشتر) گفت من امروز شهید می‌شوم ، بچه ها باور نمیکردن سر به سرش میذاشتن ، طعنه میزدن ، وقت اذن ظهر شد احمد به بچه ها گفت من امروز شهید می‌شوم ، پشت سر من به جماعت نماز بخوانید جلو ایستاد و نماز جماعت را اقامه نمودیم بعضیها هنوز باور نمیکردن نزدیک غروب شد بعضی ها به احمد میگفتن پس چی شد داره شب میشه هنوز شهید نشدی احمد گفت بالاخره امروز شهید میشم ... عاقبت در هنگام غروب احمد جام شهادت را نوشید ... شادی روحشان صلوات ...
راوی :
نگارش : مرداد 95


====================

ناله های مادران شهدا بر مرقد شهدای گمنام :

از لحظه به خاک سپاری شهدای گمنام در ترکالکی ، مرقدشان شمع محفل عشاق شده ، پروانه وار زیارت میشه  و صحنه هایی ناب شکل میگیره ، زیارت خانواده ها ، جوانان ، بانوان ، کودکان و ... در ساعات مختلف دیدنیست ... اما زیارت خانواده شهدا مخصوصا مادران شهدا دیدنی تر، دیروز مادر پیرشهید محمد لرستانی اومد ، هرکه نمیدونست فکر می کرد ، محمد اینجاست یا برسرمزار شهید مجید پاپی زاده(برادر زاده اش) است ... اونقدر با سوز دل دردل می کرد ، بیم خطر می رفت ... امروز سیزده مرداد 95 ساعت18عصر مادری را دیدم که با گریه وزاری داره به سمت شهدای گمنام میاید ، حالاتش تعجب آوربود ، گریه میکرد و آغوش مادرانه اش را باز کرد ، فکر می کنم این مسیرحدود30متری براش طولانی شده بود ، تا رسید به دو شهید ... نمیدونست کدومو در آغوش بگیره ، اشاره میکرد به یکی از قبور میگفت به دلم اومده تو پسرم کیامرثی(شهید مفقودالاثر کیامرث امیری از جنت مکان) اون قبرو در آغوش می گرفت می گفت عزیزم فرق نمی کنه تو هم پسرمی ، میگفت و میخواند (خون گریو) و گریه می کرد ، هر که اونجا بود گریه میکرد ، حال عجیبی بوجود اومد این مادر تاسر حد غش رفت ، آرام نمی گرفت ، تا کم کم آرام گرفت ، شدیدا برافروخته شده بود ... افسوس میخورد که چرا روز تشییع نبوده ... قدری آرام گرفت و گفت آرام شدم ، دلم خالی شد ، او را بلند کردند وبه طرف ماشین بردند ، خواهر مفقود الاثر اکبری از ترکالکی اومد بازم همون صحنه ها ، برادر شهیدی اومد باز گریه و ..... تخلیه و آرامش ، عجب روزی داشتیم امروز ... برادر جانباز عبدالرضا بورد (باقری وفا) واقعا خادم الشهدا شده و سنگ تموم میزاره ، مردم عزیز از تمام شهرستان مخصوصا از گتوند زیاد میان زیارت ... زیارت زوج های جوان دیدنیست ... مراسم زیارت عاشورای دیشب خواهران عالی بود و ..... شهدا تنها نیستید ....

راوی : حمید حسن زاده  *امید*
نگارش : مرداد 95


====================

ایها الناس پارتی بازی پارتی بازی :

اینو دیگه انتظارشو نداشتیم . این دیگه چه وضعش . چون ما اینجا کسیو نداریم باید حقمون ندن . تو محل که بودیم پارتی بازی یخچالا رو دادن به هر کیو دوست داشتن ، کالای دیگه میومد کسی خبردار نمیشد میدادن به بردارا و خواهرا ، فک و ... فامیلشون بردن سرکار و امتیازهای دیگه گرفتنن ..... می‌گفتو ... می‌گفت ... ما که چیزی نخواستیم اونهم از این نوعش مگه امام چی دارن . من که خاک زیر پای امام هم نمیشم . اما آدم زورش میاد ..... خیلی هم دورش جمع بودن همه با او همراه بودن . اونا هم می‌گفتند که بابا این چه وضعشه . داشت اوضاع بی ریخت بی ریخت میشد . یه چندتایی گریه می‌کردن و میگفتند ما هم خدایی داریم . با هزار تا امید و آرزو اومیدم که به نوایی برسیم پدر و مادر پیرمو خواهرای کوچیکمو  گذاشتم اومدم تو صف تا یه چیزی گیر بیارم .... ولا بخدا اینا رو دیگه نوبرشو آوردن . به کی این درد بگیم . بابا ما قول دادیم یاداشت هم کردیم . والله وبالله فقط و فقط حقمون می‌خوام . آقا خودش که میره اول صف وایمیسه  که هیچ فک و فامیلشو هم میزار پشت سرش . حالا هم دادش کوچیکه و خوشگل و خوش تیپوشو و دردونیه باباش که چندتایی عکس هم ازش دارم  سنی هم نداره که خیلی هم دوسش داره هم میفرسته جلوت ، تو باشی زورت نمیاد ، دوتاشونو قبلا با پارتی بازی کرد و فرستادشون . اوناهم رفتنو پشت سرشون هم نگاه نکردنو از بس دارا شدن که به ریش نداشتمون هم میخندن ولا خنده هم داره ....

بابا رفتند الان هم با تمام امکانات دارن عیش و نوش می‌کنند و یکیشو هم که پارتی بازی فرستاد جلو.(اون  سومی میگم) ولی الان خونشونه ... آقا پاشو روخاکا نمیزاره و روتخته تازه یه فرشته هم مثل پروانه دورش پر میزنه ...... آخه اوستا کریم به رحیم هم نظری کن ...... اشک‌ها آرام آرام رو گونه‌های هلوییش چون مروارید سُر میخوردند و به زمین میریختنو بچه‌های دیگه هم به تایید حرفاش شروع کردن به گفتن و گریه کردن .... و لوله‌ای شد اوضاع داشت خراب میشد ...... یه نفر دید که بچه‌ها جمعند و اومد و گفت برادرا چیه . چه خبره  بس کنین دیگه هر که بره تو موضع خودش ... بچه‌ها گفتند باشه ..... اااما ...... اما و چی ..... یه نفرتون بگه بلاخره چی شده شاید بتونم کاری کنم ... اخوی تو بگو . محسن آروم به بغل دستی گفت که اینم از اوناست علی اشاره کرد و لب گزید ..... ناصر که بغض گلوشو گرفته بود .... هق هق زد زیر گریه ..... غلامعلی تو بگو ..... محمدعلی تو بگو ... جریان چیه ... همتون ماتم گرفتین .... مجید خودشو جمع جور کرد و گفت اخوی ...... رضا و صابر و بقیه ..... نتونستن بگن ... برادر هوشنگ کلافه شده بود ...... برادرا عزیزای من دادشای عزیزیم تورو به حضرت زهرا بگید ببینم چتونه ای چه وضعیه که درست کردی ... میدونید ما کجاییم ؟؟ در چه موقعیتی هستیم ؟؟ بابا الان در نقطه رهایی و درموقعیت آماده باش صدرصدیم ... نام زهرا که اومد انگار بمب گریه منفجر شد ..... آه مادرم ...... ناله .... آه .... آرامش نسبی بوجود اومد ..... رحیم که خیلی خودشو آماده کرده که این باربه سهمش برسه  ، الیاس ، ادریس ، مهدی ، سجاد ، فرهار ، غلامحسینو ...... و دورش بودن اونا هم فقط به فکر خودشون بودن رحیم احساس کرد که اگه اینجا چیزی نگه با پارتی بازی حقشو میخورن با آستینای پیراهنش اشکاشو پاک کرد و گفت میدونی چیه ما انتظار همه چیو داشتیم اما انتظار پارتی بازیو نداشتیم .... هوشنگ گفت : غذاتون کمه ؟؟ وسایلتون ناقصه ؟؟ ماموریتتون  سخته ؟؟(یه کم خندشون گرفت ...) خو بگید چه کم دارید هوشنگ که گیج شده بود رحیم مودبانه ایستاد و گفت : فرمانده برادر احمد پارتی بازی میکنه . برادر هوشنگ لبشوگاز گرفتو گفت از شما بعیده توی این موقعیت تهمت میزنید و ...... از آخر بچه‌ها کریم گفت برادر همین خود تو مگه دفعه قبل برادر کوچیکتو نفرستادی اول صف رفت و الان هم پیش اون یکی برادرته و در ناز نعمته و .... سکوت بود سکوت ... سکوت ..... به ‌یکباره دو ریالی هوشنگ افتاد .... زد زیر گریه چه غوغایی شد  ، برادر هوشنگ خواست شروع کنه گریه امانش نمیداد که فرمانده احمد که داشت سر میزد به بچه‌ها ، ببینه بچه‌ها در چه وضعیند . دید که جمعند و گویا نارحتند .... علتو پرسید همه سراشون پایین انداخته بودند فقط صدای نفس میومد و صدای تجهیزات که گاهی بهم میخوردن و گاهی هم صدای توپ و خمپاره ..... سرا پایین .... رفت ... جیک کسی بلند نمیشد ، زیرا چشمی به هم نگاه میکردند ، برادر هوشنگ هم سکوت کرده بود . سکوت وُ شکست و گفت : برادر رحیم حالا بگو ، پشت سر مردم حرف میزنی ؟؟ این خودش بهش بگین ..... کسی چیزی نگفت همه به رحیم نگاه میکردند . رحیم بغض گلوشو گرفته بود سرانجام هوشنگ تمام ماجرا را گفت ...

برادر احمد نمیدانست چی بگه . سرشو پایین انداخت و گفت ، تو عملیات‌های قبلی محمود و قاسم شهید شدند ، هر وقت خونه مادر بهم میگه چکار کردی قاسم و پیدا کردی . هیچی نمیگم و فقط گریه میکنم ... مادرم میگه آخه ِ تو نمیتونی حتی یه کم استخون برام بیاری ، آخه من خواب ندارم ، و می‌گفت ... و میگفت ، بعد گفت عزیزای من همتون برام قاسم و محمودین نمیخواهم یه نفرتون بره و برنگرده ، شاید مادراتون تحمل نداشته باشن ما یه نفر میخواهیم برای رفتن روی مـیـن ، حالا هرچی شما بگید ... آخه جلیل برادرم قبول نمیکنه فقط یه طور چون احمد از توان جدید خبر داشت گفت : یه مسابقه‌ی دو میزاریم . هر کی برد اون نفر اول باشه . خوبه ؟؟ کمی مکث کردند ..... قبول کردند مسابقه‌ی دو ، یکم عقبتر گذاشتند . داور هم برادر هوشنگ شده بچه‌ها با حرکت گفتن هوشنگ دویدن و دویدن ، سرانجام این جلیل بود که اول شد . سرانجام ساعاتی بعد بچه‌ها رفتن و به خط زدند . و جلیل در میدان مین با پارتی بازی برادرش به سوی برادرش پرواز کرد ... حالا مقایسه کنید این پارتی بازی‌ها را با اون  پارتی بازی‌ها ... آنجا برای خدا بود ... اینجا برا خود .... خدا از آدم‌های پارتی باز که حق مردم و میخوره نمیگذره ......

راوی : حمید حسن‌زاه
نگارش : مرداد 95 






دو شنبه 29 / 08 / 1396 سـاعـت 10:34بعد از ظهر | بـازدیـد : 219 | نـویـسـنـده : مـحـمـدرضـا قـاسـمـی | ( نـظـرات )
موضوع:[Post_Cat_Title]

ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی

اطلاعات
آمار کاربران

افراد آنلاین : 1

اعضای آنلاین : 0

تعداد اعضا : 42


عضو شوید
ارسال کلمه عبور

آمـار بـازدیـد سـایـت


  • بـازدیـد امـروز : 260 نـفـر

  • بـاردیـد دیـروز : 438 نـفـر

  • بـازدیـد هـفـتـه : 976 نـفـر

  • بـازدیـد مـاه : 6,652 نـفـر

  • بـازدیـد سـال : 34,027 نفر

  • بازدید کلی : 565,606 نفر

  • کـل مـطـالـب سـایـت : 320

  • کـل نـظـرات : 253

  • تـاریـخ : چهارشنبه 28 شهریور 1397

  • آی پی شما : 54.166.141.69

  • مرورگر شما :

  • سیستم عامل :


  • لینک دوستان
    ارسال لینک

    امکانات
    تماس با مدیر

    ساخت کد آهنگ آنلاین | دانلود آهنگ

    جـهـت عـضـویـت در خـبـرنـامـه پـیـامـکـی

    حـتـمـا نــام و نـام خـانـوادگـی

    و مـحـل سـکـونـت خـود را بـنـویـسـیـد %



    آرشیو مطالب

    عضویت سریع
    نام کاربری :
    رمز عبور :
    تکرار رمز :
    ایمیل :
    نام اصلی :
    کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد

    صفحه اصلي | تالار گفتمان | ثبت نام در انجمن | تماس با ما
    شهدای دفاع مقدس شهر ترکالکی2 امتداد

    Design: Themes.rozblog.com

    تمامی حقوق مطالب، تصاویر و طرح قالب برای شهدای دفاع مقدس شهر ترکالکی2 امتداد محفوظ است، نقل و استفاده از آنها در سایت ها و نشریات تنها با ذکر منبع مجاز میباشد

    Powered By rozblog and Hosted By Rozblog.com