close
تبلیغات در اینترنت
خاطرات دفاع مقدس از برادر رزمنده و آزاده سردار حاج رحیم آقایی از گتوند

خاطرات دفاع مقدس از برادر رزمنده و آزاده سردار حاج رحیم آقایی از گتوند

کاربر مهمان، خوش آمديد ! ( ورود - عضويت ) سلام به سایت شهدای دفاع مقدس شهر ترکالکی2 امتداد خوش آمدید !

سه شنبه 20 آذر 1397


منوی اصلی
منوی اصلی
صفحه اول
آرشيوی مطالب
ایمیل مدیریت
ارتباط با ما


نظرسنجی
نظر شما راجع به سایت شهدای ترکالکی امتداد چیست ؟





لینکدونی

پربازدیدترین مطالب

نویسندگان

[Menu_Title]
[Menu_Code]
خاطرات دفاع مقدس از برادر رزمنده و آزاده سردار حاج رحیم آقایی از گتوند


امروز هجدهم بهمن ماه است
روزی كه در سال ٦١ عملیات والفجر مقدماتی شروع شد و تعدادی از عزیزان گردان شرافت
و گردان حضرت ابولفضل به شهادت رسیدند . و گروهی نیز بهمراه بنده افتخار  اسارت پیدا
كردیم . گردانهای شهید شرافت وحضرت ابولفضل متشكل بود از نیروهای بسیجی و سپاهی از شهرستانهای شوشتر . گتوند .
تركالكی . جنت مكان . شعبیه
و عقیلی و روستاهای حومه
گردان حضرت ابولفضل با تعدای حدود چهارصد نیروی با تجربه عملیاتی دارای چهار گروهان بود
مأموریت ما شكستن خط مقدم دشمن و پیشروی تا پل غزیله عراق كه نرسیده به شهر العماره عراق بود . شب ٦١/١١/١٧ پس از عبور از تنگه رقابیه آغاز و دستور عملیات از طرف فرمانده لشكر امام حسن مجتبی شهید حسن درویش رسید . و عملیات والفجر مقدماتی با رمز یا علی ابن ابی طالب آغاز شد . فرمانده تیپ ما سردار نهاوندی بود كه خودش در جنگل امقر حضور داشت و ساعت ٩ شب دستور حركت داد . نیروهای گردان حضرت ابوالفضل برای رویارویی با متجاوزان سر از پا نمی شناختند . پس از ده كیلومتر حركت در ماسه كه بسیار خسته كننده است .


=================================================

=================================================

امروز هجدهم بهمن ماه است
روزی كه در سال ٦١ عملیات والفجر مقدماتی شروع شد و تعدادی از عزیزان گردان شرافت
و گردان حضرت ابولفضل به شهادت رسیدند . و گروهی نیز بهمراه بنده افتخار  اسارت پیدا
كردیم . گردانهای شهید شرافت وحضرت ابولفضل متشكل بود از نیروهای بسیجی و سپاهی از شهرستانهای شوشتر . گتوند .
تركالكی . جنت مكان . شعبیه
و عقیلی و روستاهای حومه
گردان حضرت ابولفضل با تعدای حدود چهارصد نیروی با تجربه عملیاتی دارای چهار گروهان بود
مأموریت ما شكستن خط مقدم دشمن و پیشروی تا پل غزیله عراق كه نرسیده به شهر العماره عراق بود . شب ٦١/١١/١٧ پس از عبور از تنگه رقابیه آغاز و دستور عملیات از طرف فرمانده لشكر امام حسن مجتبی شهید حسن درویش رسید . و عملیات والفجر مقدماتی با رمز یا علی ابن ابی طالب آغاز شد . فرمانده تیپ ما سردار نهاوندی بود كه خودش در جنگل امقر حضور داشت و ساعت ٩ شب دستور حركت داد . نیروهای گردان حضرت ابوالفضل برای رویارویی با متجاوزان سر از پا نمی شناختند . پس از ده كیلومتر حركت در ماسه كه بسیار خسته كننده است . ساعت چهار صبح به دو شیار بزرگ نزدیك دشمن بعثی رسیدیم پس از اقامه نماز صبح كلیه نیروها تا غروب در همان دو شیار استراحت كردند
غروب همان روز كه دستور آغاز مرحله دوم عملیات آغاز شد .
ذكر دعا و توسل و خدا حافظی رزمندگان مانند عملیات های دیگر دیدنی بود . طرح عملیات به شكلی بود كه عملیات می بایست ساعت یك شب به اتمام می رسید تا كار ساختن حدود پانزده كیلومتر جاده شروع شود . گروهان فدائیان اسلام به فرماندهی شادروان فریدون یاوری و برادر علی سوزنگرد
قبل از گردان شهید دانش شوش . درگیری را با دو كمین
دشمن آغاز كرد . وقتی به همراه گردان اصلی به خط دشمن رسیدیم متوجه شدیم مسیری كه
قرار است به خط اصلی دشمن بزنیم از طرف عراقی ها دست كاری شده و شب نماهایی كه علامت گذاری كرده بودیم و ردیف مینهایی كه جمع كرده بودیم دستكاری شده اند . با كسب فرمان از شهید درویش مسیرمان را كه ماهها كار. شناسایی انجام داده بودیم تغیر مسیر دادیم . حدود دو كیلومتر از آن مسیر به سمت راست حركت كردیم . میدان مین اول را جمع كردیم . دو كانال به عمق چهار متر و عرض چهار متر و طول چندین كیلومتر بعثی ها حفر كرده بودند . ساعت یك شب بود هنوز از میادین مین و كانالها عبور نكرده بودیم . و از اینكه به موقع عملیات شروع نشده بود بدلیل موانع بیشمار خیلی ناراحت بودم . شهید درویش فرمانده لشكر مدام پشت بیسیم
بود و مستقیم صحبت میكرد همان ابتدای در گیری بیش از چهل تانك از دشمن به غنیمت گرفتیم و مسیرمان را ادامه دادیم جاده آسوالت را تصرف كردیم بسیاری از استحاكامات دشمن منهدم شد . در گیری تن به تن با دشمن زیاد بود . خودروهای دشمن را به آتش كشیدیم . دكل دیدبانی دشمن را با آرپی جی منهدم كردیم و حدود دو پاسگاه مرزی را تصرف كردیم . بدلیل عبور نكردن یگانهای دیگر از خطوط مقدم دشمن ساعت پنج صبح دستور عقب نشینی داده شده دو تا از گردانهای شهرستانهای دیگر كه فرماندهان آنها شهید شده بودند و در نزدیك نیروهای ما بودند . با شنیدن دستور عقب نشینی در روز روشن در زمین صاف و كفی شروع به دویدن میكنند و دیگر صدا به صدا نمی رسید بعثی ها همرزمان و رزمندگان ما را به باران گلوله بستند . جلوی چشمانمان شاهد پر پر شدن
عزیزانمان بودیم این و ضعیت جنگ و گریز تا حدود ساعت دو ادامه داشت . تانك هایی كه صبح همان روز به غنیمت گرفتیم بلای جانمان شدند .


از شهید درویش كسب تكلیف كردم با بی سیم عرض كردم با این وضعیت اگر از این منطقه
عبور كنیم معلوم نیست چه می شود . بعثی ها فهمیدند و دو باره
معبر را مین كاری كردند . شهید درویش خیلی حالش گرفته شد از لحن صدایش متوجه شدم . فرمودند سریع مقداری تغیر مسیر بدهید . و خط اصلی را بشكنید . البته رمز داشتیم . فرضاً به مین میگفتیم گوجه و حدود دو كیلومتر به سمت راست حركت كردیم و وارد میادین مین شدیم


بعثی ها در منطقه شیب میسان كه همین منطقه عملیاتی والفجر مقدماتی باشد استحكاماتی داشتند كه با تمامی مناطق عملیاتی دیگر متفاوت بود . فرضاً در عملیات طریق القدس . بیت المقدس و رمضان و یك خاكریز
مشخصی بود . حمله میكردیم و خاكریز را میگرفتیم . اما در عملیات والفجر دشمن هیچ خاكریزی احداث نكرده بود
كانالهایی بسیاری حفر كرده بدون خاكریز و دو تا كانال بزرگ
با عمق چهار متر و عرض چهار متر به طول كیلومترها . دوباره معبری را با برداشتن مین ها آماده شد . ساعت یك شب بود
كه تازه شروع عملیات اصلی و بزرگ بود . از دو كانال و دو میدان مین عبور كردیم و تقریباً
برخی جاها جنگ تن به تن داشتیم . تانك های زیادی را از
دشمن تصرف كردیم . دو پاسگاه را به تصرف در آوردیم به جاده آسرالت رسیدیم . به استناد مسئول اطلاعات و عملیات لشكر تنها خطی كه شكسته شد همین خط گردان حضرت ابرالفضل و گردان شهید دانش شوش دانیال بود . هوا روشن شده بود و دستور عقب نشینی دادند . گردان شهید دانش و یك گروهان از گردان فتح كه مقداری جلوتر و برخی عقب تر از ما بودند با شنیدن دستور عقب نشینی در وسط دشت كفی شروع به دویدن
كردند . صحنه های بسیار ...
از پر پر شدن همرزمان هموطن را مشاهده كردیم و صدای ناله های مجروحین . حاج احمد بی سیمچی فرمودند سردار نهاوندی می گوید كار را بر عكس بكن
گفتم بش بگو نمی دانم بر عكس چیست چون رمز عقب نشینی نداشتیم . فرمود عقب نشینی


یاد و خاطره همه شهدا شهدای جنگ را گرامی میدارم و یاد و خاطره شهدای والفجر فرمانده
لشكر امام حسن مجتبی شهید
حسن درویش شهید بهروزی
شهید حبیب شمایلی شهید موسی اسكندی و شهید فقید
فرمانده سپاه شوشتر محمد علی خدری و فرمانده گردان همیشه پیروز شهید شرافت شهید ابوالقاسم ضرغامپور و خصوصاً
همه شهدای تركالكی
و درود می فرستم به سرداران سر افراز آزاده شهر تركالكی
برادران حاج علی نجفی حاج حسین مندنی زاده و حاج محمدرضا ابولی كه اسوه و الگوی ایثار وشهادتند


====================

خاطرات شیرین و طنز میخوام بنویسم سیر بخندید ... روحیه بگیرید ... با آرپی جی بزنید تو بلندگوهاشون که به دروغ قران میخونه ...

 چون خودم مستقیم نوشتم ممکنه غلط داشته باشند لذا با دقت و آهسته بخوانید ...

 این خاطرات تلخ و همراه با طنز ، این اینجانب ، حاج رحیم آقایی میباشد که مدت هشت سال به همراه دوستان و همرزمان اسیر ، در دست ظالم‌ترین و پلیدترین موجودات یعنی حزب بعث گرفتار بودیم ...


 ســـــلام

 تبادل اسرا شروع شد ، قبلا در خاطرات گذشته عرض کردم بدلیل اینکه با اصرار بعثی ها توهین به حضرت امام نکردم بعثی ها در پرونده‌ام ثبت کرده بودند ، حرس خمینی یعنی پاسدار خمینی ، و همیشه منتظر و در کمین بودند تا بهانه‌ای پیدا کنند و اذیت کنند در جریان زیارت کربلا اردوگاه ما آخرین گروهی بود که به زیارت کربلا میرفتیم ... پیامهایی از سخنان حضرت امام به عربی نوشته شده بود ، وارد کربلا و بعد شهر نجف شدیم بیش از هزار قطعه کاغذ از پنجره اتوبوسها در خیابان رها شد ، و خیابانها پر شده بود از مردم شهر نجف ... تمام این توزیع پیامها را انداختند گردن هشت نفر یکیش هم من بودم ... مدت دو سال ما را از موصل به بغداد جهت بازجویی و محاکمه میبردند ، که هر کدام داستانی مفصل دارد که امکان بیان آن در این چند سطر وجود ندارد ...

 تبادل شروع شد و دوستان و بقول معروف یاران غار به ایران رفتند و ما ماندیم با ارودگاهی که تا دیروز دو هزار نفر که از برادر هم صمیمی تر بودیم ... سوت وکور وعذاب آور شده بود ، شهر اموات ... گریه میکردیم نه برای آزادی برای با هم بودن و جدایی و فراق ...

 بعد از مدتی حدود دو هفته لباس نو آوردند گفتند بپوشید آماده رفتن لباس ها را پوشیدیم اما هیچ اعتمادی نداشتم ... اتوبوسی آوردند ، سوار شدیم اما دروغ گفتند ... ما را به اردوگاهی بردند و از ما بیکاری کشیدند ... اسرا زمانی که میخواستند بروند نمی دانستند ما را نگر میدارند ، همه چیز هر چه داشتند شکری تایدی زباله ای قاطی کرده بودند ... هر اروگاه چند روز طول میکشید تمیز میکردیم ... دوباره اردوگاه بعدی ، سه اردوگاه را تمیز کردیم ... بار دیگر ماشین آوردند ، اینبار ما را منتقل کردند ، اروگاه رومادیه نزدیک بغداد ... تعدای از اردوگاهای دیگر هم بودند ... اما ما هشت نفر که اسیر قدیمی بودیم یک اتاق با دیوارهای بلوکی که مانند جهنم بود به ما دادند .

 در اردوگاه رمادیه ما هشت نفر کارها را تقسیم کردیم ... سه نفر آشپز برای پخت غذا ، آشپز خانه ای به ما دادند ... و سید حسن حدادی اهل قم رییس آشپزخانه ... یک نفر ترجمه را بعهده داشت ... یک نفر رییس امور فرهنگی ... و اینجانب هم امورات کشاورزی اردوگاه را داشتم ... زمینی داشتیبم کنار اتاقها که با بیل و زحمت زیاد شخم میزدم ...

 صلیب سرخ هر دو ماه یکبار از سوییس می آمدند و مقداری بذر سبزی خوردن بما میدادند ... در اردوگاه مقداری زمین بود و کشت میکردم  و نوبتی به اسرا میدادم البته هر دو سه روز یکبار به عراقی ها هم سبزی میدادم تا رضایت آنها را جلب کنیم تا مانع سبزی کاری ما نشوند ...

 ارتفاع سیم خاردارهای اردوگاه از ده متر تا بیست متر بود ... و پشت سیم خاردار دکل نگهبانی بود که بیست وچهار ساعت نگهبان مسلح سر پست بود ... قسمتی که سبزی میکاشتم ، اتاقی بود که سربازان متخلف عراقی را بازداشت میکردند ، و دقیقا روبروی دکل نگهبانی بود ... حمام سربازان عراقی هم آنجا بود اما عراقی ها از ساعت هشت صبح تا سه عصر که ما بیرون بودیم فقط چند تا نگهبان داشتند ، و بیرون از سیمهای خاردار محل استراحتشان بود ، و قسمت دیگر اردوگاه حدود دویست نفر از منافقین بودند که از منافقین منشعب شده بودند ... اما قصد داشتن که پناهنده بشن اروپاه ... بنده هر روز معمولا از ساعت نه صبح تا دوازده ، وعصر هم یکی دو ساعتی به سبزیها سر میزدم ... یک سرباز عراقی از صبح تا شب مامور بود که مواظب من باشه تا در همان محدوده کار کنم ، چرا چون از پشت سیم خاردار میشد با صدای بلند با منافقین صحبت کرد و آنها میترسیدند ما آنها را گول نزنیم و منصرف نشن بیان ایران ...

 گاهی سرباز عراقی عصرها یک ساعتی کاری براش پیش می آمد ، میرفت سمت اتاق فرماندهی که بیرون اردوگاه بود ... و جناب نقیب فرمانده اردوگاه یک بار زندان صدام رفته بود ، به قول خودش تا پای دار رفت اما بالای دار نرفت ... میگفت من ناراحتم که همه اسرا رفتند شما ماندید ... دعا میکنم و پیگیری میکنم تا شما هم برید ... به سربازان هم گفتم اذیتتان نکنند ... اما اوضاع غذایی خوب نبود چون تحریم شدید اقتصادی بودند و اگر این فرمانده نبود همین لقمه نان هم نمی رسید ...



راوی : آزاده حاج رحیم آقایی


نگارش : ۲۸ مرداد ۹۴


====================

همیشه که نباید خاطره تلخ بگیم بشونید خاطره طنز را ، خاطره مرغ :



هشت نفر در یک اتاق طبقه بالا ، یک چراغ علادین داشتیم گفتیم نزدیک هشت سال است که  مرغ نخوریم ، هشت نفر آن شب تصمیم گرفتیم که یک چلو مرغ حسابی بخوریم .. چطوری آقای نقیب که فرمانده اردوگاه و آدم خوبی بود سه تا مرغ داشت که در ارودگاه میچرخیدن و البته بیشتر بودند گاهی از مرغها برای فرمانده کباب درست میکردند .. کلی نقشه و برنامه تا اینکه به سید حسن حدادی که بسیار آدم خندان و خوش تعریفی بود و البته رییس آشپزخانه ، او مامور گرفتن یک مرغ ، و من هم مامور گرفتن یک مرغ دیگر شدم ... قرار شد در همانروز عملیات اجرایی شود وهر دو مرغ را شکار کنیم ، ساعت حدود دوعصر در کمین منتظر فرصت تا اینکه لحظه مناسب را پیدا کردم .. مرغ را به سمت بازداشتگاه سربازان عراقی هدایت کردم .. مرغ خوشبختانه داخل باز داشتگاه رفت ، داخل شدم تا بگیرمش هر چه تلاش کردم زورش را نداشتم .. مرغه دو متر میپرید و به سر و صورتم میخورد ، سرباز عراقی بالای دکل نزدیک بود متوجه شود ، مرغ را رها کردم وغم وغصه خوردن خورشت مرغ نداشتم ... ناراحت بودم ماموریتم را انجام ندادم ، چه جواب بدهم ، الان مورد تمسخر سید حسن قرار میگیرم ، گفتم خدایا بدادم برس ، اگر سرم بره بدون مرغ نمیرم ، غرق افکارم بودم ، مرغ با پای خودش به قتلگاه آمد و شرمنده دوستان نشدم مرغ وارد حمام شد ، با یک تیش کلند تیز که کمتر کارد نبود ، مرغ را گرفتم ، بسم الله کردم سرش را بریدم ، زنگ آمار را زدند دستام پر خون ، خدا چکار کنم مثل همیشه یادم آمد آیه شریفه وجعلنا من بینهم ، مرغ را داخل پلاستیکی پیچاندم و پیران اضافی داشتم پیچاندم لای پیران ، مقداری آب با دو دست ریختم سرم خیس خیس شد وانمود کردم که حمام بودم .. از ساختمان خارج شدم حدود سی تا عراقی در تقاطع ایستاده بودند ، می بایست از وسطشان میگذشتم ، خدا برگردم مرغها را بندازم یا دل به دریا بزنم ... وجعلنا را خواندم و بدو رفتم و سطشان تا عبور کنم یکیشون صدام کرد عبدالرحمان ...

الحمدوالله عراقی ها از اول اسارت تا آزادی مرا صدا میزدند عبدالرحمن ، صدا زد عبدالرحمن ، اسرای مطلع نگاه میکردند چه اتفاقی برایم میافتد ، عبدالرحمن فقط ایستادم ، گفتم  نعم سیدی تفضل ، گفت چرا امروز سبزی بما ندادی ؟ نفس راحتی کشیدم ، سرعتم را زیاد کردم سی نفر عراقی شده بود سیصد نفر ، گفتم سید فاروق پاچر پاچر انطاکم ... پیروزمندانه عبور کردم ، باور کنید کاش هزار بار روی مین میرفتم و این همه عذاب نمیکشیدم ... البته اسرای دیگر نمی بایست ، بـو میبردند ... اسرایی که در اتاقهای دیگر بودند زیرا دو تا جاسوس داشتیم ، اگر مرغها لـو میرفت کارمان زار بود ... سید حسن حدادی راحت مرغ را گرفته بود ... مرغها تمیز شدند روی چراغ علاالدین قرار گرفتن تا روز بعد با رعایت کلیه جوانب امنیتی قل زدند و قل زدند ...

صبح تا ظهر نگهبان گذاشتیم تا سربازان عراقی بخواهند سمت اتاق ما بیایند ، منصرفشان کنیم ... نهار شد آنروز سهممان را از اردوگاه نگرفتیم و به بقیه سهم بیشتری غذا رسید ... بسم الله هشت سال است مرغ نخورده ای آن هم چه مرغی ، مرغ محلی و از چه کسی از سرهنگ فرماندهی اردوگاه عراق ... ما خوشحال و بعثی ها عزا دار ... دو مرغ نیست کجا رفتن زیر زمین بگرد و بگرد ... روز بعد رفتم سراغ باغبانی ...

در عراق دو بار غذاهایی خورده ام که در طول عمرم نخورده ام از نظر خوشمزگی ... یکبار همین مرغها و دیگری در حرم با صفای مولا لموحدین امام علی علیه السلام بود که بگفته آشپز با پول ضریح غذای خوشمز درست کرده بودند ، و در محوطه صحت فاتح خیبر ، نوش جان کردیم .. روز بعد رفتم روی زمین شروع کردم به کار ... نعیم آمد ... نعیم کیست ؟ سرباز جوان عراقی ، بچه کربلا  ، چون بچه کربلا بود هر روز ازش میپرسیدم .. میگفت ، عبدالرحمن ، من سنی نداشتم که صدام به ایران حمله کرده  ، خانواده ما ایرانی ها را دوست داریم .. و آنروز شروع کردم به کار و پرسیدن که چند تا بردار داری .. فایده نداشت ناراحتی وغم از چهراش پیدا بود گفت .. عبدالرحمن بدبخت شدم .. گفتم چرا مگه چی شده ؟ گفت ، ماکو اثنین دجاجه .. دوتا از مرغها را نیست .. بس اکو واحد .. فقط یکیشون است .. گفت عبدالرحمن خبر نداری ؟ گفتم نعیم فکر میکنی من مرغها را بردم ؟ گفت نه کار شما نیست گفتم کار کیه ؟ گفت کار منافین است باید به نقیب بگم .. بش گفتم نعیم اگر بگی کار منافقین است ، باز فرمانده میگه مرغها تحویل تو بودند .. گفت پس چیکار کنم ؟ گفتم فعلا هیچی نگو اگر فرمانده پرسید بگو .. بزونه مرغها را خورد .. خوشحال شد و رفت .. چند روزی گذشت فرمانده سرکشی داشت از اردوگاه آمد پشت پنجره گفت ، ما عدکم شغل ... کاری ندارید ؟ رفتم گفتم نقیب چون آدم خوبی هستی اسرا میگن فردا بیا سر سفره با ما نهار بخور .. گفت مگه شما چقدر غذا دارید که من بیام با شما غذا بخورم ؟

گفتمش سه مرغ است اینا می کشیم درست میکنیم ... گفت دو تا مرغها را بزونه ، گربه خورد ... خدا را شکر کردم که حرف نعیم را قبول کرده ماجرای مرغ به خیرو خوشی تمام شد ...

اما هنوز ماجرا اندکی باقی است روز آزادی ما فرا رسید ساعت یک شب بود ، خواب خواب بودم و بلکه در خواب عمیق ... منتظر تا فردا بیدار شوم و روز از نو و روزی از نو ... شاید اندکی از یک شب گذشته بود ، سر و صدا و با هیاهو و فریاد از خواب پریدم اول فکر کردم حمله شده ، درب زندان باز بود تعجب کردم ، گفتم چه خبره ؟ اسرا گفتند ، نقیب آمده میگه آزادید ، و همین الان سریع حرکت کنید برای ایران ... اول باورمان نمیشد ... گفتیم شاید دسیسه باشد ... لباس نو پوشیدیم ، یواش یواش پذیرفتیم که جدی است ، نقیب مثل همیشه چوپ مخصوصش زیر بغلش بود و با لبان خندان وسط اردوگاه ایستاده بود ...

اسرا جمع شده بودند ، و او را در حلقه خود داشتند ، هر کس چیزی میگفت ... گفتم نقیب ، حالا که ما میریم ایران شما بیکار میشوید ... گفت عبدالرحمن نمیخواد ناراحت ما باشی ما فکر خودمون را کردیم ... اشاره ای کرد به حلقه طلای دست درجه دار بعثی که کنارش ایستاده بود ، گفت ببین سربازان ما طلاه فروشی های کویت را غارت کردند ... اردوگاهایی که پس از آزادی دوستان ایرانیتان ، شما تمیز کردید پر شده از اسیر کویتی ، من فرمانده آنها شدم ... سریع برید سوار اتوبوس بشید باید بروید فرودگاه تا با هواپیما برید ایران ، بش گفتم نقیب اکو فرد شغل لازم آن اگلک ... گفتم یه موضوع مانده باید بهت بگم ، گال تفضل ... گفت بفرما ، نقیب البذونه التی اکلت الدجاجتین البذونه ذات رجلین ... گربه ای که دو تا مرغ تو را خورد ، دو پا داشت ... خندید و با صدای بلند قهقه زد و گفت ، عبدالرحمن حلال حلال حلال ...

راوی : آزاده حاج رحیم آقایی


نگارش : ۲۸ مرداد ۹۴


====================

حاج رحیم کسی بود در میدان جنگ فرماندهی دو گردان بود یکی گردان حضرت ابوالفضل و گردان شوش ، چون در اول عملیات فرمانده گردان شوش به درجه رفیع شهدا پیوست ، بعد از شهادت اگر اشتباه نکرده باشم شهید دانش بود ، و فرماندهی گردان شوش هم به حاج رحیم واگذار شد ، گردان انشراح بود و ساعت نزدیکا صبح دستور عقب نشینی دادند که دیگه کار از کار گذشته بود ... موقع وقوع اسارت لباس فرم سپاه را به زور از تن حاج رحیم در آوردیم چون قبول نمی کرد نگاه به بچه ها می کرد و با صدای بلند گریه می کرد ..
برای سلامتی خودتان و آقا امام زمان صلوات ...

راوی : آزاده رضا ابولی


نگارش : ۲۸ مرداد ۹۴


 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ



سلام همه خوبیهای خود را به من نسبت میدهی بزرگوار ... برادر عزیز آقا رضای گل ، وقتی شهید درویش گفت رحیم ، کاره بر عکس کن چون رمز عقب نشینی نداشتیم به بی سیم چی گفتم بگو حسن آقا ، رحیم میگه من نمیدونم برعکس چیه ؟ میخواستم شک نباشه ... گفت عقب نشینی ... گردان شهید دانش شوش که با ما فاصله داشت از طریق بی سیم شنیدند که شهید حسن درویش دستور عقب نشینی داده ، تو بیابان مانند کف دست سیصد نفر شروع کرد به دویدن ... برای اولین بار در جنگ دلم ریخت دلم شکست ... هر چه صدا زدیم نکنید صدایمان بجایی نرسید ... نصف گردان شهید و نصف اسیر شدند ... از گردان ما گردان حضرت ابوالفضل چهار شهید دادیم ، سی نفر اسیر چهارصد نفر سالم بر گشتند ...

راوی : آزاده حاج رحیم آقایی
نگارش : ۲۸ مرداد ۹۴


====================

حدود چهار ماه قبل از عملیات بیت المقدس ، پس از چند روزی استقرار در مدرسه شهید رجایی اهواز ... برای انجام چند ماموریت همزمان راهی خط پدافندی دارخویین شدیم ... خط دارخویین آن دست رودخانه بود ، و پدافند از آن کاری بود دشوار و کار هر نیرویی نبود ... هم طعمه بودیم اگر عراق حمله کند ، هم وظیفه شناسایی قدم به قدم سنگرهای دشمن به عهده ما بود ، و هم چهل نفر از نیروهای ما ماموریت نگهداری خط محمدیه نزدیک آبادان را داشتیم ، و هم به دلیل نیاز تیپ کربلا از بنده درخواست ده نفر نیرو داشت برای دفاع از آسمان منطقه ، پدافند ضد هوایی ، در نتیجه حدود ده نفر را مامور و معرفی کردم که به ترتیب :
حاج علیضامن اسدزاد
حاج حسن حسین زاده
شهید مصطفی جزایری
جناب بنده علی کلهر
جناب محمد زمان لاله زاری
حاج محمد رضا منصوری
حاج عبدالحسین نجفی
شهید احمد رضا پور مرادیان ...

نیروهایی که مامور پدافند هوایی بودند پس از آموزش ابتدایی در گروه جداگانه و بر روی سه دستگاه ضد هوایی قرار گرفتند و هر کدام خاطرات خوب و جزابی دارند ... آخه ما کجا و ضد هوایی کجا ، ضرورت جنگ ایجاب کرد تا هر ماموریتی را بپذیریم  در این ماموریت خاطرات فراوانی است که امکان نوشتن در واتساپ وجود ندارد ... من فقط یاد آوری و اشاره کوتایی میکنم ...

یک خاطره قبلا از گروه پدافند هوایی آقای حاج علیضامن اسدزاد نقل کردم که یک فروند هلی کوپترعراقی از رود کارون به سمت سنگرهای ما میاد با ارتفاع خیلی پایین ، با پرچم ایران ... یعنی چون هلی کوپتر عراقی پرچم عراق را نصب کرده بود ... ما را فریب داد و حاج علیضامن که با بیل هم میتونست هلی کوپتر بیاره پایین نشد ... یک ماشین وانت نیسان از اهواز پر از پرتقال داشته ، پرتقال میرسانده به آبادان برای رزمنده ها ... هلی کوپتر شلیک میکنه ، پرتقالها میشن مربا ... پدر و پسری که با ماشین شخصی و پرتقال شخصی داشتند میرفتند آبادان ، کباب میشن ... وجدانا اشکتان نیامد ... من که بارها وبارها این خاطره را تعریف کردم باز اشکم در میاد و اما بشنوید از گروه دیگرمان ...

هلی کوپتر که برای فریب نیروهای ما پرچم ایران را نصب کرده بود توسط برادرعلیضامن اسدزاده هنگام بازگشت ، مورد هدف قرار گرفت و در رودخانه کارون سقوط میکند ... عزیزان بدلیل اینکه خاطرات را مستقم مینویسم ، و از قبل آماده نکرده ام ... اگر پارسی را پاس نداشته وغلط وغلوط نوشتم عذر میخوام ... بدلیل این نیروهای شوشتر و گتوند و ترکالکی وعقیلی ادغام بودند ... اگر یادآوری نکردم خاطرات مربوط به فداکاری کل منطقه است و میشه مناسبتها و مراسم برای همه مناطق ذکر شده استفاده کرد ...

گروه پدافند ضد هوایی حاج حسن حسین زاده ... در منطقه اسماعیلیه جاده اهواز به آبادان مستقر بودند ... آنقدر با توپ ضد هوایی کار و تمرین کرده بودند ، که توپ دقیقا تنظیم شده بود و براحتی هواپیماهای دشمن را که قصد بمباران خطوط دفاعی و پشتیانی ما را داشتند هدف قرار میداد ... یک روز صبح زود زمانی که حاج حسن حسین زاده پشت توپ قرار داشت یک فروند میگ ۲۱عراق برای بمباران مواضع ما سر وکله اش پیدا شد  و حاج حسن با همراهی کمکیهاش شروع به نشانه گیری مینمایند در حالی که به پدال فشار وارد میکند شلیک تا شلیک کند ... پدال گیر میکند ... و اینجاست که لطف الهی ظاهر میشود و ما رمیت اذ رمیت ولکن الله رمی ... محقق میشود توپ به طور خود کار شروع میکند به رگبار با تلاش حاج حسن و کنترل فرمان با حمایت همرزمانش ، دست غیب لطف بیکران الهی دود از نهاد صدام و متجاوزین بلند میشود و هواپیمای بعثی ها در جهالت و نادانی صدامیان دود هوا میشود ...

راوی : آزاده حاج رحیم آقایی
نگارش : 25 مرداد 94


====================

بنده فرمانده گردان شهید شرافت شوشتر و حومه بودم ، البته مدتی و بعد فرمانده گردان حضرت ابوالفضل بودم داشتم از جاده سد رد میشدم دیدم یک نفر با دست آسیب دیده پرید عقب لنکروز (رضا ابولی) ، ترمز کردم پیاده شدم بش گفتم بیا پایین گفت نمییام پایین اصرار و اصرا گفت حداقل بزار بیان تو چادر تدارکات با این یک دست برای رزمنده ها کاری کنم ، شکستم داد ، رفتیم جبهه شب عملیات حدود ده کیلومتر جلو رفته بودیم دیدمش ، گفتم بابا مگه نگفتی چادر تدارکات میمانم ، دیگه کار از کار گذشته بود ...

راوی : آزاده حاج رحیم آقایی
نگارش : 25 مرداد 94 





دو شنبه 29 / 08 / 1396 سـاعـت 10:13بعد از ظهر | بـازدیـد : 259 | نـویـسـنـده : مـحـمـدرضـا قـاسـمـی | ( نـظـرات )
موضوع:[Post_Cat_Title]

ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی

اطلاعات
آمار کاربران

افراد آنلاین : 2

اعضای آنلاین : 0

تعداد اعضا : 42


عضو شوید
ارسال کلمه عبور

آمـار بـازدیـد سـایـت


  • بـازدیـد امـروز : 64 نـفـر

  • بـاردیـد دیـروز : 398 نـفـر

  • بـازدیـد هـفـتـه : 462 نـفـر

  • بـازدیـد مـاه : 4,815 نـفـر

  • بـازدیـد سـال : 67,692 نفر

  • بازدید کلی : 599,271 نفر

  • کـل مـطـالـب سـایـت : 328

  • کـل نـظـرات : 253

  • تـاریـخ : سه شنبه 20 آذر 1397

  • آی پی شما : 54.163.42.154

  • مرورگر شما :

  • سیستم عامل :


  • لینک دوستان
    ارسال لینک

    امکانات
    تماس با مدیر

    ساخت کد آهنگ آنلاین | دانلود آهنگ

    جـهـت عـضـویـت در خـبـرنـامـه پـیـامـکـی

    حـتـمـا نــام و نـام خـانـوادگـی

    و مـحـل سـکـونـت خـود را بـنـویـسـیـد %



    آرشیو مطالب

    عضویت سریع
    نام کاربری :
    رمز عبور :
    تکرار رمز :
    ایمیل :
    نام اصلی :
    کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد

    صفحه اصلي | تالار گفتمان | ثبت نام در انجمن | تماس با ما
    شهدای دفاع مقدس شهر ترکالکی2 امتداد

    Design: Themes.rozblog.com

    تمامی حقوق مطالب، تصاویر و طرح قالب برای شهدای دفاع مقدس شهر ترکالکی2 امتداد محفوظ است، نقل و استفاده از آنها در سایت ها و نشریات تنها با ذکر منبع مجاز میباشد

    Powered By rozblog and Hosted By Rozblog.com